|
|
|
|
|
شنبه 5/5/87 معمول شنبه ها کمی زودتر از منزل بیرون می آیم . اتوبوس اولی که وارد ایستگاه می شود مملو از مسافر است . طبق تجربه ده دوازده ساله اتوبوس سواریم تلاشی برای سوارشدن نمی کنم . منتظر می مانم ! بعد از مدت کوتاهی اتوبوس دوم وارد ایستگاه می شود .من که از قبل در بهترین نقطه ایستگاه جا گرفته ام از بیرون اتوبوس دو جای خالی را شناسایی می کنم .به محض باز شدن درهای اتوبوس اولین کسی که از در جلو سوار می شود من هستم.کنار پنجره پس از بیرون دادن دی اکسید کربن از دهانم نگاهی به تلفن همراهم می کنم ساعت 6:35 . با ترمز شدید اتوبوس از خواب می پرم. به جز یک پیر مرد همه مسافران از اتوبوس پیاده می شوند. اکثر مردم به سمت ایستگاه متروی امام خمینی در حال مسابقه دادن هستند. من هم با تند ترین سرعت خود سعی می کنم از دیگران سبقت بگیرم . از پله های متروی سمت خیابان باب همایون پائین می روم .وقتی که"گیتها" ظاهر می شوند همزمان دنبال بهترین گیت یعنی گیتی که مسافران آن از کارتهای اعتباری مبلغ دار استفاده می کنند ونیز ساعت مترو نگاه می کنم .7:12. وارد خط یک "به سمت میرداماد"می شوم! جمعیت تا نیمه های فضای ایستگاه ایستاده اند . می دانم در کجا بایستم تا در ایستگاه شهید بهشتی بتوانم جز اولین نفرها از یله های برقی بالا بروم . با ورود مسافران خط 2 به ایستگاه تراکم جمعیت بیشتر می شود. من از هر موقعیتی استفاده می کنم تا خود را تا آنجا که ممکن است به خط قرمز لبه سکو نزدیک کنم. جوانی که در سمت چپ من ایستاده با دستپاچگی هر چند لحظه یکبار نگاهی به ساعت خود و گاهی به ساعت مترو نگاه می اندازد.پیرمرد شیک پوش سمت راستم بدون اینکه مثل اکثرمردم به سمت چپ خیره شده باشد به آن طرف ایستگاه خیره شده است .جوان قوی هیکلی که تا این زمان جلوی من ایستاده بود کمی جلو تر یک جای خالی پیدا می کند و من می توانم از این به بعد جلو خود را ببینم . اولین قطار در حالیکه در همه واگن هایش صندلی خالی وجود دارد از سمت مقابل وارد ایستگاه می شود از پشت سرم صدای زنی را می شنوم :"خوش به حالشان الان راحت سوار می شن!" ما با حسرت به مسافرینی که با فاصله های مناسب سوار قطار می شوند نگاه می کنیم . پس از خروج قطار از ایستگاه دوباره اکثر نگاهها به سمت چپ برای استقبال از قطار میرداماد میخکوب می شود.جوانی که معلوم است تا دقیقه 90 در رختخواب بوده وموهای خود را با عجله شانه کرده ،چشمان قی کرده پف آلودش را تمیز می کند وبا لحنی که می خواهد همه صدایش را بشنوند می گوید :"قطارهای این سمت پنچر شده اند!" جوان دستپاچه در حالی که انگار منتظر جرقه ای بوده در حالیکه کیف سامسونت خود را در دستانش جا بجا می کند ،می گوید:" نه بابا مدیرای مترو پنچر شده اند!!" عده ای از مسافر ها که اول صبحی حال و حوصله دارند ،حرفهای او را دست می گیرند و آنها هم اظهار نظرهائی می کنند. در میان صدای دومین قطار صدای مردم گم می شود و ما دوباره با حسرت و دلهره به سوار شدن مسافران آن طرف خط نگاه می کنیم .آرزو می کنم :"ای کاش می شد محل کارم در جائی بود که صبح ها برای رفتن به سر کارم از آن طرف مترو استفاده می کردم!" در این فکر و خیالها هستم که در ناحیه انگشت شست پایم احساس درد شدیدی می کنم و با اخم و تخم جوانی را که سعی دارد خود را ازمیان جمعیت به نفرات اول لبه سکو برساند ، با ضربه دستانم از خود دور می کنم . جوان بدون اینکه عکس العملی نشان دهد و بدون توجه به من به تلاش بی فایده خود ادامه می دهد که این کارش موجب اعتراض برخی از مسافرین می شود.با دیر کردن قطار یواش یواش از گوشه و کنار کارشناسانی!! جهت علت یابی و رفع این مشکل لب به سخن می گشایند: -"تهران دیگه گنجایش این همه آدمو نداره..." -"نه بابا اینا! عورضه مدیریت ندارن..." - خودشون که با وسایل نقلیه عمومی این ور و اون ور نمی رن چه می فهمن مردم چی میکشن..." - مشکل مملکت ما !!! عدم نظارت واقعییه..." - ... با آمدن قطارسوم از طرف مقابل پیر مرد شیک پوش که تا کنون دندان روی جگر گذاشته بود می گوید:"پفیوزها شورشو در آوردن!" * مسول اتاق کنترل اعلام می کند:"مسافرین محترم با عرض پوزش از تاخیری که در حرکت قطارها رخ داد ،تا لحظاتی دیگر قطار به سمت میرداماد وارد ایستگاه می شود." جوانی که جلوی من ایستاده با کج کردن دهانش حرفهای مسول اتاق کنترل را تکرار می کند. مردم که انگار حرفهای پخش شده از بلند گوی ایستگاه را باور کرده بودند خودشان را با این پا و اون پا کردن جمع و جور می کنند.بعد از چند لحظه که قطار نمی آید جوان دستپاچه با شنیدن مجدد پیغام قبلی مثل آدمی که گوشی برای شنیدن درد دل پیدا کرده باشد می گوید:"بعد از این همه بد بختی و دنبال کار گشتن از شانس بد من امروزم که برای مصاحبه یه جائی رو پیدا کردم ..." جوان که انگار در گفتن این حرفها فایده ای نمی بیند حرفهایش را رها می کند و با نا امیدی می گوید:"فکر کنم نمی رسم" با اعلام سوم مسول اتاق کنترل مردم که عصبی شده اند با شنیدن بوق قطار کمی از لبه سکو فاصله می گیرند. قطار مملو از مسافر است .با اینکه عده زیادی از قطار پیاده می شوند اما هنوز به زحمت باید سوار شد .به همین دلیل هنوز آخرین مسافرها پیاده نشده اند که در سیل مردمی که می خواهند سوار شوند گرفتار می شوند. سرو صداها بالا می گیرد .من که در زیر پنچه های مرد قوی هیکل گرفتار شده ام احساس می کنم اگر فریاد نزنم استخوان های سینه ام می شکند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:26 توسط علیرضا فراهانی
|
|
||